به دخترمان چگونه رفتنت را بگویم.....
دلتنگت هستیم حمیدرضاجان....دلتنگ...(از تو سنگی برایمان ماند مزین به نام تو) نیمه شب چشم بر چشمان غروب کرده ات دوختیم ویک رویای برباد رفته طلوع کرد. با رنگ سرد حسرت جای خالی ات را بر ذره ذره کالبد ثانیه های بی جانمان نقاشی کردیم . نیمه شبم ...مهمان دلضربه های نبودنت و ندیدنت شد. چندین بارنامت را با سکوت ِ عمیق لبهایم فریاد کردم. حمید... حمید ... حمیدجان...! کاش در غریبی این روزها ریسمان آسمان را نمی گرفتی چه وسعتی دارد این فاصله های کبود ! چه سراب شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور ! چه بی تعبیر حسرت نگاهم در امتداد جاده ی انتظار می دود بی آنکه نشانی از تو بیابد ! چه ...
نویسنده :
فرشته
21:2



